امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان اسباب بازی
#1
انیمیشن داستان اسباب بازی ها واقعا روایت جالبی داره! اگه عمیق تر به قصه انیمیشن نگاه کنیم چیزهای جالبی دست گیرمون می شه. عروسک هایی توی کارتون وجود داره که دقیقا عواطف و احساسات آدمیزاد رو دارند. کلانتر وودی که گل سر سبد اسباب بازی های پسر بچه است سوگلی توی استوری محسوب می شه. همیشه توجه ها به سمت اونه. حتی بقیه اسباب بازی ها هم پذیرفتن که وودی برای اندی یه چیز دیگه است. اما اندی تنوع طلبه. دنبال اسباب بازی های جدید میره و یه فضانورد به اسم بازلایتر رو به اسباب بازی هاش اضافه می کنه. یواش یواش بازلایتر جای وودی رو توی قلب اندی می گیره و سوگلی داستان اسباب بازی ها می شه. 
.

خوب معلومه وودی چه احساسی پیدا می کنه: حسادت و افسردگی. قطعا کلانتر وودی از این که کسی که دوستش داره ولی اون دوستش نداره ناراحت و گوشه گیر می شه. اما عشقش به اندی باعث می شه تا این رقیب رو کنار بزنه. برای همین سعی می کنه واسه بازلایتر مشکلاتی به وجود بیاره تا شاید اون کنار بره و توجه اندی به وودی جلب بشه و اون دو تا دوباره مثل قبل دلباخته همدیگه بشن.
.
اما وودی به جای سیر و سیاحت توی توهمات و تخیلات خودش و رویاپردازی چشمش به واقعیت باز می شه. اون می پذیره که واقعیت اینه که اون فقط یه اسباب بازیه و کاری جز سرگرم کردن بچه ها نداره. برای همین سعی می کنه با باز لایتر توی استوری کنار بیاد و شرایط رو همون جوری که هست بپذیره تا این جوری به آرامش برسه.
.
قصه خیلی از ما آدم ها هم مثل وودی و بازلایتر توی استوری به اوج خودش می رسه. اما ما به جای کنار اومدن با واقعیت گوشه گیر می شیم، تو خودمون می ریم، اشکمون دم مشکمونه! آخر سر هم قلبمون از کسی که زمانی دوستش داشتیم، پر از کینه می شه!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان